کِی برق آسمون روشن میشه؟!*
بچه بودم، شبی آنقدر مادرم را اذیت کردم که طاقتش تمام شد و دعوایم کرد و احتمالآ حرفی زد که برایم گران تمام شد... برای منی که همیشه با دلم راه آمده بودند .
از خانه زدم بیرون و فکر می کردم دیگر برنمیگردم و مادرم از حرفش پشیمان می شود، اما چه فایده ؟ ... من که دیگر نیستم!
تا سر پیچ کوچه رفتم و همان جا ماندم. کوچه تاریک بود ... مثل خیلی از شبهای تابستان برق تمام محله رفته بود. ترسیده بودم و پناه می خواستم اما غرورم نمی گذاشت برگردم ... همه اش خدا خدا می کردم بیایند دنبالم و پیدایم کنند ... غافل از آنکه مادرم تمام مدتی را که نمی دانم چند دقیقه طول کشید، پشت در منتظر بوده و بعد که ناامید شده خواهرم را فرستاده دنبالم.
خوب یادم هست آن لحظه را... همان وقتی که مادرم را توی چار چوب در دیدم... انگار که دنیا را بهم داده باشند... یک باره همه چیز برایم روشن شد، دیگر شب نبود... با این همه باز هم ناز می آوردم برای برگشتن...
حالا، بیست و چند سال گذشته و من یک بار دیگر حس آن شب را دارم... توی همان پیچ مانده ام انگار، همه جا تاریکِ تاریک است... هیچ کس نیست... گاهی آدمها می آیند تا سر پیچ و بر میگردند... من اما حوصله هیچ کدامشان را ندارم.
اینجا که نمی دانم کجاست، دیگر ترس نیست... امید و نا امیدی نیست... اصلآ هیچ چیز نیست... جز سیاهی و منی که حیرانم.
...
حالا، تو فکر نکن تمام مدتی که حرف زدی و من خندیدم، نفهمیدمت... روی آتش بودم... کاری از دستم بر نمی آمد بخدا... جز شنیدن و سوختن.
* حواسش نبود شب شده... داشت برای خودش بازی می کرد که تاریکی را دید... یکدفعه برگشت گفت:" پس کِی برق آسمون روشن میشه؟"... راست می گفت بچه... کِی ؟!
نظرات ()
